X
تبلیغات
رایتل

ژئوپلیتیک افغانستان

وبلاگ انجمن ژئوپلیتیک افغانستان


به گفته رحیمی، در افغانستان ما با بحران هویت، بحران مشروعیت و بحران مشارکت روبه روییم و بنابراین در بیرون هم نمی توانیم نمایشی از دولت ملی داشته باشیم. در نتیجه به عنوان دولت های ناکام و ضعیف یاد می شویم؛ زیرا ما هنوز دولت – ملت مدرن را در درون این جغرافیا شکل نداده ایم.


چالش های ملت سازی در افغانستان؛ گفت و گوی سایت خبری بخدی با داکتر رحیمی استاد دانشگاه


شهریار شهرزاد – کابل

شنبه ١٨ قوس ١٣٩١


 ملت سازی، یکی از پروسه ها در فرایند شکل گیری دولت ها است که توانسته جایگاه گفتمانی خود را در محافل گوناگون داشته باشد. افغانستان از کشورهایی است که در این روند، تاکنون نتوانسته است جایگاهی داشته باشد و بر چالش های بی شمار ملت نشدن، فایق آید. شهریار شهرزاد خبرنگار بخدی پیرامون چالش های ملت سازی گفت و گویی با داکتر سردار محمد رحیمی استاد دانشگاه و آگاه امور سیاسی انجام داده و در نخست از او در باه چالش های ملت سازی در در افغانستان پرسیده است.


تشکر از شما، فرایند ملت سازی در اروپای غربی از قرن شانزده به بعد، تحولی است که به صورت تاریخی بر اساس روندی که از گدشته تاریخی داشته به وجود آمده است؛ یعنی عوامل و مبانی یی که باعث شده ملت سازی به عنوان یک پدیده مدرن شکل بگیرد.طبیعتا بر اساس تحولاتی که در اروپای بعد از دوران فئودالیته و با شکل گیری عصر رنسانس و همین طور تحولات اجتماعی، صنعتی و اقتصادی رخ داد ما با مفهوم ملت و دولت مدرن مواجه هستیم.

به گفته رحیمی، در افغانستان ما با بحران هویت، بحران مشروعیت و بحران مشارکت روبه روییم و بنابراین در بیرون هم نمی توانیم نمایشی از دولت ملی داشته باشیم. در نتیجه به عنوان دولت های ناکام و ضعیف یاد می شویم؛ زیرا ما هنوز دولت – ملت مدرن را در درون این جغرافیا شکل نداده ایم.
موافقت نامه وستفالیا در سال 1648 اساس شکل گیری دولت های مدرن و بعدها مفهوم ملت مدرن به شمار می رود که ما می توانیم این امر به عنوان مبنای شکل گیری ملت در درون دولت بازیابی کنیم. اما اگر بخواهیم که همین نگاه تاریخی را در مورد اروپای غربی داشته باشیم باید بگوییم که شکل گیری ملت ها در اروپا، مقدم بر دولت ها بوده؛ یعنی ابتدا بر اثر همان تحولات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی یی که در اروپای دوره فئو.دالیته رخ می دهد، یکی از پیامدهای این تحولات در عصر خرد خودآگاهی انسان ها نسبت به وجود خودشان مبتنی بر اساس تجربه مشترک از تاریخ از زبان از فرهنگ از دین و ویژگی های سرزمینی است که باعث شد انسان ها، خود را به حیث مردمانی مشترک دارای اهداف و آرمان مشترک بیایند و در واقع یک ملت به وجود بیاید.
این ملت ها برای این که بتوانند بعدها در چارچوب یک جغرافیای مشخص و یک سازمان سیاسی مشخص به نام حکومت خودشان را نسبت به دیگران تمایز داده و بتوانند احتیاجات سیاسی، امنیتی و اقتصادی شان را تامین کنند دولت ها را شکل دادند.
با توجه به آشفتگی هایی که در دوره جنگ های مذهبی 30 ساله اروپا وجود داشت و قبل از آن هم دوران فئودالیته ای که باعث شده بود بعد از فروپاشی نظام امپراطوری و شکل گیری پادشاهی ها، بیشتر فئودال ها اداره سیاسی این سرزمین ها در اروپای غربی را بر عهده گیرند؛ در واقع یک خودآگاهی ملی به وجود آمد. این خود آگاهی، باعث همبستگی مجموعه ای از انسان ها مبتنی بر همین ویژگی های زبانی، فرهنگی، قومی، تاریخی و دینی شد و ملت نیز تبلور همین روند تاریخی است. بعدها، این ملت ها دولت های خودشان را شکل دادند که مبنای شکل گیری دولت ملی را ما در معاهده وستفالیا می بینیم. وفاداری ها بعد از معاهده وستفالیا از شخص امپراتور و شخص شاه به سرزمین تبدیل می شود.
این تغییر و تبدیل نشان می دهد که ما، بعد از آن، با مفهوم انسان هایی مواجه هستیم که در درون یک جغرافیای مشخص زندگی می کنند و به آن سرزمین وفاداری دارند، این گونه است که مفهوم دولت ملی شکل می گیرد.
می توانیم بگوییم که ملت سازی در اروپای غربی به عنوان یک پدیده مدرن شکل گرفته است و این ملت برخاسته خودآگاهی انسان هاست که در آن حوزه سرزمینی زندگی می کردند. بنابراین در اروپای غربی ابتدا ملت به وجود می آید و سپس دولت.
نگاه های دیگری هم در مورد فرایند ملت سازی وجود دارد. به عنوان مثال نگاه آلمانی که معتقد است؛ ملت ها تکامل یافته همان اقوام یا نژادهای قدیمی هستند که بعدها خودشان را در قالب دولت های ملی نمایش می دهند. بعضی ها هم نظری متفاوت دارند؛ مانند فرانسوی ها که بیشتر بر عواملی که در شکل دهی به این خودآگاهی و شکل دهی به مفهوم ملت تاکید دارد بیشتر اشاره می کنند.
در واقع ما دو رویکرد داریم؛ رویکرد آلمانی و رویکرد فرانسوی. یکی نگاه تاریخی به موضوع دارد و دیگری نگاهی سیاسی. آن چه که ما می توانیم در مورد کشورهای جهان سوم بگوییم، از تجربه جهانی استفاده کنیم و در مورد کشوری مثل افغانستان پیاده کنیم، باید این طور بگوییم که در کشورهای توسعه نیافته ای مثل افغانستان، ملت سازی به مثابه یک مفهوم تاریخی آن فرایندی را که در اروپای غربی طی کرده، هنوز تجربه نشده است.
ما در مورد فرایند ملت سازی در حالت تاخر قرار داریم. طبیعتا در این جا اول دولت های مدرن را از طریق تجربه ای که از استعمار داشته ایم یا تعاملی را که نخبگان سیاسی ما داشته اند با مفاهیم غربی و دنیای مدرن؛ مشاده کرده ایم و بعد از جنبش های استقلال طلبانه ای که داشتیه ایم؛ مثلا در شبه قاره یا جنبش های آزادی خواهانه ای که در خاورمیانه به وجود آمده، ما شاهد شکل گیری دولت های جدیدی هستیم که به نوعی میراث دار تجربه سیاسی غرب هستند.
ما مفهوم دولت را به مثابه یک مفهوم مدرن در اختیار داریم که این را در کشورهای شبه قاره و در خاورمیانه و کشورهای آسیای میانه و در مجموع کشورهای آسیایی تجربه می کنیم؛ این ها هم بیشتر عناصر شکل گیرنده اش را از غرب گرفته اند و دولت را به مفهوم یک تجربه مدرن داریم تجربه می کنیم. اما ملت به مفهوم مدرن اش در درون این ظرف دولت شکل نگرفته است؛ در واقع ما داریم بر عکس تجربه اروپایی عمل می کنیم.
در جوامع شرقی، ما مفهوم ملت را مبتنی بر همان مفهوم تاریخی قومی می توانیم تعریف کنیم؛ یعنی انسان هایی که دارای زبان و دین و نژاد مشترک هستند. اما مشکلی که ما در جوامع آسیایی داریم این است که دولت ها قبل از شکل گیری به وسیله مردم توسط قدرت های استعماری شکل گرفته بودند، مانند دولت هایی که در خاورمیانه به وجود آمدند، یا مانند شکل گیری خود افغانستان.
وقتی در مورد چگونگی به وجود آمدن افغانستان بحث می کنیم، یکی از معروف ترین نظریه ها این است که افغانستان یک کشور حایل است که بر اثر رقابت دولت استعماری بریتانیا و دولت تزاری روسیه در قرن نوزده به وجود آمده است.
در کشورهای جهان سوم در ابتدا بحث دولت سازی مطرح است، مقدم تر بر ملت سازی. این ها در گام نخست سعی می کنند که ساختارهای سیاسی را بر اساس الگوهای غربی شکل دهند، یعنی ابتدا ظرف را می سازند و بعد هم می بینند که مظروف این ظرف هنوز ساخته نشده است زیرا در این جوامع، مجموعه ای از نژادها و مذاهب و زبان ها گردهم آمده اند، بدون این که به خودآگاهی جمعی دست پیدا کنند.
بنابراین کار دولت و نخبگان سیاسی یی که در راس دولت هستند این است که باید بتوانند این مجموعه ها را به عنوان یک ملت سازماندهی کنند و این ملت، بتواند در چهارچوب دولت هم در داخل کشور و هم در بیرون، نقش ایفا کند.
استاد! عدم وجود ملت به مفهوم مدرن آن در افغانستان در طول تاریخ، باعث بروز چالش های گوناگونی شده و در نتیجه ما نتوانسته ایم به لحاظ فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به رشد و توسعه دست یابیم؛ در این مورد می شود بیشتر بحث کنید؟
ببینید بحث من این نیست که توطئه های استعمارگران باعث شده که ما ملت نباشیم یا ما دولت ملی نداشته باشیم، بلکه می خواهم بگویم که یک نظریه این است که افغانستان بر اساس همان رقابت قدرت های بزرگ به وجود آمده و بحث دیگر هم این است که آمدن یک قوم و غلبه بر اقوام دیگر باعث شکل گیری جغرافیایی به نام افغانستان شده است. البته نظریات دیگری هم وجود دارد.
مسئله این است که ما با کشوری مواجه هستیم که در آن دولت به عنوان یک مهفوم مدرن شکل نگرفته و ملتی هم که در این کشور وجود دارد بر اساس خودآگاهی به وجود نیامده. بنابراین ما با توده های انسانی یی مواجه هستیم که در درون این جغرافیا تمرکز پیدا کرده اند و زندگی می کنند بدون این که نسبت به هم خودآگاهی داشته باشند یا حتی احساس همبستگی.
در نتیجه ما در افغانستان با بحران هویت، بحران مشروعیت و بحران مشارکت روبه روییم و بنابراین در بیرون هم نمی توانیم نمایشی از دولت ملی داشته باشیم. در نتیجه به عنوان دولت های ناکام و ضعیف یاد می شویم؛ زیرا ما هنوز دولت – ملت مدرن را در درون این جغرافیا شکل نداده ایم.
بعد از درگیری های درونی یی که به خاطر ضعف ساختارهای دولت ملی داشتیم یا اصلا این مفهوم شکل نگرفته و قبل از آن هم نظام سیاسی ما در قالب پادشاهی و سلطنتی بوده؛ وقتی که ما تجربه های نخستین دولت ـ ملت را در دوران مارکسیست ها داشته ایم می بینیم که در اینجا هم نقشی را که نیروهای سنتی و مذهبی دارند عملا با ناکامی مواجه می شود. یا تجربه های اولیه ای که در دوران امان الله خان برای شکل گیری نظام دولت – ملت داشتیم با توجه به همان نقش فرهنگ سنتی ما با ناکامی مواجه می شویم.
وقتی که ما بعد از نشست بن نخبگان سیاسی ما به توافقی در راستای ملت شدن نمی رسند و در عین حال، فرهنگ سیاسی ما هم رشد پیدا نمی کند تا بتوانیم ملت را تولید کنیم و بعد هم دولت ملی را شکل بدهیم. می بینیم که بعد از بن و بعد از سه – چهار دهه و در واقع بعد از 300 سال درگیری های داخلی، سرانجام جامعه جهانی در قالب اجلاس بن، نخبگان سیاسی گروه های قومی را در قالب یک ساختار جدید، گردهم می آورند تا زمینه شکل گیری دولت مدرن را در افغانستان به وجود بیاورند.

شکل گیری دولت بر اثر فشار بیرونی به نخبگان سیاسی عملی است که ما آن را در نشست بن شاهد بودیم که حکومت و نهادهای سیاسی و قانون اساسی شکل می گیرند. اما باید توجه داشته باشیم که این دولت مدرن، در عین حال ملت مدرن هم می خواهد. در اینجا نه توده ها به خودآگاهی رسیده اند و نه نخبگان هم گامی را در راستای ملت سازی برمی دارند. در نتیجه ما شاهد انواع بحران ها و کشیدگی ها در درون این دولت هستیم.

جامعه جهانی می خواست ابتدا تاسیسات و ساختارهای دولت مدرن را در افغانستان به وجود بیاورد و بعد هم می خواستند از طریق توافق نخبگان، ملت را به وجود بیاورند. اگر نخبگان سیاسی در قالب ساختار قدرت با هم توافق داشته باشند ما می توانیم امیدوار باشیم که ملت هم در درون دولت شکل بگیرد. اما ما شاهد هستیم که نخبگان سیاسی در مورد ساختار سیاسی هر روز، توافق شان کمرنگ تر می شود این ها دارند برمی گردند به ساختارهای قومی و دینی و ساختارهای سنتی قدیمی شان. به هر حال پروسه ملت سازی در افغانستان فوق العاده مشکل دارد و بنیان هایش با خطر مواجه است.   
این موضوع چه خطراتی را متوجه افغانستان می کند؛ با توجه به نزدیک شدن به سال 2014 که نیروهای بین المللی از افغانستان خارج می شوند و کمیته بین المللی بحران هم نسبت به پیامدهای آن یعنی سقوط دولت افغانستان هشدار داده است؟
ببینید! تشکیل دولت در افغانستان نتیجه اجماع نخبگان سیاسی است؛ دولت پس از کنفرانس بن. وقتی این توافق از بین می رود یا هنوز در درون این دولت، ملت ساخته نشده است، در نتیجه ساختار دولت هم از هم فرو می پاشد.
تا قبل از خروج نیروهای بین المللی انگاره ما این است که نخبگان سیاسی بر اثر فشارهای بیرونی به عنوان متحد در کنار هم باقی بمانند در قالب ساختار دولت.
آیا تجارب تاریخی نخبگان سیاسی افغانستان در طول بیش از 300 سال باعث خواهد شد که این نخبگان به فرایند ملت سازی روی آورند؛ برای ختم چالش ها و بحران های طولانی مدت در افغانستان و نتایج ویرانگر شان؟
این حرف نیاز به تامل دارد؛ یعنی نخبگان سیاسی خطرات ناشی از دور شدن و فروپاشی دولت را بیشتر از این هماهنگی موجود ببینند و در مسیر یکی شدن حرکت کنند نه دوری و افتراق.
وقتی که ما نتوانیم یک ساختار دولت ـ ملت مدرن را در افغانستان بازنمایی بکنیم، مجموعه ای از گروه ها در قالب افراطیت شان، مجموعه ای از گروه های قومی، گروه های نژادی و ... قدرت سیاسی را بازنمایی می کنند که نمایش آنها را ما، در 11 سپتامبر و یا در زمان طالبان دیدیم. این نیروهای بنیادگرا، امنیت بین المللی را با خطر مواجه کردند و حادثه 11 سپتامبر به وجود آمد. از این نظر، جامعه جهانی تلاش دارد که ساختار دولت را به عنوان ظرفی که می تواند افغان ها را در درون خودش نگه دارد و ملت را شکل دهد حفظ کند. این فرض مسلما با فشار نظامی، سیاسی و مالی ممکن شده است، اما در 2014 که این فرض کمتر می شود، یعنی کمک های مالی و سیاسی و نظامی هم کمتر می شود، احتمال فروپاشی به وجود می اید. چرا؟
زیرا در وطول این یازده سال، نخبگان سیاسی ما، زمینه های شکل گیری وحدت ملی یا شکل گیری ملت را در افغانستان به وجود نیاورده اند و یا عملا اقداماتی را که نخبگان سیاسی در راس قدرت انجام داده اند نه تنها باعث شکل گیری ملت نشده بلکه تضادهای قومی را هم تشدید کرده است. این امر باعث نگرانی های فزاینده ای می شود که پس از خروج نیروهای بین المللی از افغانستان، احتمال واگرایی و فروپاشی در افغانستان وجود دارد.
جناب داکتر رحیمی راه حل های این معضل چیست؟
فرایند دولت سازی نسبت به فرایند ملت سازی می شود گفت که صوری تر و عملی تر است. ما می توانیم با شکل دهی به نهادهای سیاسی، قانون اساسی و ... دولت را به وجود بیاوریم؛ اما مهم "ملت" است که می تواند قوام دولت را به دنبال داشته باشد.
به هر حال، ما می دانیم که دولت، مجری اراده ملت است و تداوم این دولت هم در نتیجه اجماع ملت ممکن است. یعنی اگر مردم اراده خودشان را در قالب دولت نبینند هر آن امکان فروپاشی دولت وجود دارد.
آیا ملت را هم می توانیم مانند دولت با حمایت های مالی و سیاسی و نظامی جامعه جهانی به وجود بیاوریم؟ خیر!. این پروسه ای است که مربوط به نخبگان سیاسی کشور می شود. ملت سازی یک پروژه بیرونی نیست؛ این موضوع مربوط می شود به همه اقوام و توده های مردمی کشور که با هم احساس همبستگی داشته باشند. این احساس همبستگی زمانی به وجود می اید که نخبگان سیاسی کشور ضرورت شکل دهی به ملت را درک کنند و منافع خودشان را در این فرایند ملت سازی ببینند، نه در واگرایی گروه های قومی و سمتی و مذهبی.
به نظر می رسد که نخبگان سیاسی افغانستان هنوز به این درک نرسیده اند و ضرورت فرایند ملت سازی را درک نکرده اند.
موضوع این است که ما با چیزی به نام منفعت سیاسی مواجه هستیم؛ در قالب منفعت سیاسی نخبگان سیاسی کشور درکی از ملت سازی را دارند؛ اما وقتی احساس کنند که در قالب ساختار قدرت، نمی توانند به آن منافع سیاسی دست پیدا کنند، سعی می کنند که خودشان را گره بزنند به منافع قومی و به منافع مذهبی و با جداسازی گروه های قومی و نژادی، می خواهند قدرت شان را از درون مردم که پایگاه سنت گرایانه دارند حفظ بکنند.
از این منظر، من تاکید دارم که کماکان باید ساختار قدرت به گونه ای باشد که مشارکت نخبگان سیاسی گروه های قومی و سیاسی و نژادی را حفظ بکند. تا وقتی که ما نتوانیم ساختار دولت را به گونه ای شکل بدهیم که این توافق نخبگان حفظ شود ملت سازی در افغانستان کار مشکلی است.
بنابر این تا دولت در افغانستان ثبات نداشته باشند، ملت هم به وجود نخواهد آمد، چون همان طور که گفتم ملت سازی اساسا پروژه بیرونی نیست. تنها راه ممکن توافق نخبگان سیاسی، شکل گیری یک دولت است، تا دولت بتواند مبتنی بر یک برنامه مشخص ملت را بازنمایی بکند.
اما بازنمایی ملت چه راهکارهایی دارد؟ در گذشته تاریخی، تجاربی را که کشورهای مختلف داشتند؛ مثلا در ترکیه آتاتورک، در ایران رضا شاه، در عراق نوری سعید، اینها سعی می کردند که استراتژی ملت سازی را بر اساس سرکوب اقوام، گروه های قومی، گروه های مذهبی  ارائه یک الگوی قومی از ملت تعریف کنند. مثلا آتاترک سعی می کرد که ملت ترکیه را در قالب قوم ترک بازنمایی کند؛ در این پروسه گروه کردها از دایره هویت ملت ترک بیرون می ماندند و بعدها دیدیم که در دهه 80 و 90 میلادی، پ.ک.ک. در قالب گروه های رادیکال در مقابل دولت ترکیه قرار گرفتند.
در ایران هم، رضا شاه می خواست که تمام گروه های قومی و مذهبی را تحت عنوان قوم ایرانی گرد بیاورد، یا هویت تاریخی ایرانیت. اما دیدیم که عرب ها و ترکمن ها و کردها دور می ماندند از این هویت ایرانی. حتی می بینیم که در دوره جدید، وقتی جمهوری اسلامی ایران می خواهد ملت را بر اساس ایدئولوژی شیعه بازنمایی کند، اینجا هم گروه های مذهبی سنی از دایره ملت شدن بیرون می مانند.
بنابر این راهکارهایی که در ایران، ترکیه یا در عراق در دهه های قرن بیستم به وجود آمد برای ملت سازی، ناکارآمدی خودشان را نشان می دهد. حتی در افغانستان شما دیدید که در دوره امیر عبدالرحمان خان، دوره داوود خان یا دوره امان الله خان سعی می کردند مبتنی بر استراتژی سرکوب گروه های قومی، دولت را بر اساس هویت پشتونی اش شکل بدهند؛ اما دیدیم که این تجربه هم ناکام ماند و شکست خورد و بعد در دوره جهاد این گروه های قومی بودند که خودشان را تبارز دادند.
در دولت مجاهدین هم همان مفکوره دولت قومی باعث شد که بسیاری از گروه های دیگر بیرون از دولت بمانند و اختلافات درونی به وجود آمد و نتوانستند به یک ساز و کار نتیجه بخش دست پیدا کنند.
در دوره جدید هم اگر دولت در طول ده سال ثبات پیدا می کند به این خاطر است که در اجلاس بن، تعیین می شود که هر گروه قومی و مذهبی متناسب با نفوس خودشان باید در ساختار قدرت سهیم باشند. این تقسیم قومی قدرت پس از بن صورت گرفت. ولی وقتی شخصی که در راس قدرت قرار می گیرد در نظام ریاستی متمرکز که ما نسبت به آن انتقاد داریم؛ چون نمی تواند نماینده وحدت ملی باشد، اعث می شود که کم کم برخی از گروه های قومی از دایره قدرت کنار بروند. کنار رفتن انها باعث می شود که واگرایی سیاسی در کشور به وجود بیاید و ملت سازی با خطر مواجه شود.
با این حساب افغانستان دوباره با چالش ها و بحران های سال های گذشته مواجه نخواهد شد؟
دقیقا داریم؛ به همان سمت حرکت می کنیم. راهکار هم این است که دولت باید برآمده از خواست عمومی گروه های قومی، سیاسی و مذهبی باشد. دوم این که این دولت اراده ساختن ملت را داشته باشد. اراده ساختن ملت را اینگونه باید داشته باشد؟ باید با شکل دهی به ارزش های مشترک فرهنگی، ارزش های مشترک تاریخی. در برخی از کشورها حتی هویت های تاریخی خودشان را به گونه ای بازنمایی می کنند که مجموعه ای از گروه های قومی خودشان را در داخل آن ببینند، تا بتوانند با این همگرایی احساس ملت بودن کنند.
در افغانستان، در طول یازده سال گذشته، در حوزه معارف ما فرصت داشتیم و فرصت داریم به کودکان، از همان ابتدای رشد، بیاموزیم که افغانستان ملتی متشکل از مجموعه ای از گروه های قومی، نژادی و مذهبی است و همه اینها هم در برابر قانون برابر هستند.
می توانیم دانشگاه ها را در حوزه های علمی و پژوهشی به گونه ای شکل بدهیم تا کمک کنند به این که چگونه می توانیم بین گروه های قومی و مذبی همزیستی به وجود بیاوریم.
در سطح دیگر در واقع دولت باید تلاش کند که عناصر مشترکی را که هم باعث همزیستی بین گروه های قومی و نژادی می شود، شناسایی کرده و به کار ببندند.
با تشکر از شما جناب داکتر رحیمی!